|
کابل فردا آفتابی
قندهار فردا ابر پراکنده
هرات فردا آفتابی
مزارشريف فردا نا معلوم
غزنی فردا ابر پراکنده
جلال آباد فردا احتمال بارندگی
باميان فردا احتمال بارندگی
زرنج فردا آفتابی
ميمنه فردا احتمال بارندگی
مهمترین برنامه ها
تازه ها:
کليد گروپ
با یک گل بهار نمیشود!
تهيه شده توسط محبوبه فرید کریمیسه شنبه 09 حمل 1390 ساعت 11:03
یکی بود، یکی نبود. در جنگلی درخت کاجی بود، روی تنهء کاج، سوراخ کوچکی بود. دراین سوراخ تنگ و تاریک، فال بينكي با دختر یک دانهاش كه مانند خودش خال خالی بود، زندگی میکرد.
فال بينك با پوست سرخ سنجد مانندش، در طول روز سرش گرم کار بود، ولی دخترك خال خالی اش از صبح تا شب پشت كلكين خانه مینشست و بیرون را نگاه میکرد.
او جنگل پر از برف را میدید، آه میکشید و غصه میخورد. خال خالی، دلش میخواست از خانه بیرون برود، بازی کند، سر به چمنهاي سبز بزند و دنبال شاپرکهای بال رنگه بدود، اما در آن برف و هواي سرد و باراني نمي توانست از خانه بیرون شود
از همين سبب بود که خال خالی غصه میخورد و آه میکشید. یک روز كه دلش بسيار تنگ گرديد و طاقتش تمام شده بود پیش مادرش رفت و گفت: " مادر جان، بس است! چقدر كار مي كني؟ حوصلهام به سر رسيده، ايستاده شو و يك کار دیگر کن"!
فال بينك گفت: " جان مادر، من اگر كار نكنم چطور زندگي را پيش ببريم و تو هم غصه نخور درهمین روزها بهار میآید، هوا خوب میشود و تو میروی به بازی و تماشا ".
خال خالی خوشحال شد و گفت: "مادر جان، کی بهار میآید"؟
مادرش گفت: " وقتی که برفها قطره قطره آب شوند ".
یک روز خال خالی مثل همیشه پشت كلكين نشسته بود و بیرون را تماشا میکرد و خورشید خانم سرش را از لای ابرها بیرون آورده بود و او را تماشا میکرد. یک دفعه خال خالی صدای چک چک آب را شنید بعد چند قطره آب در سر و رویش ریخت، بالای سرش را نگاه کرد، دید که برف بالای كلكين آنان آب میشود، با خوشحالی مشتش را از قطرههای آب پر کرد و بعد دویده دویده پیش مادر رفت و فرياد زد:" اي مادر جان! ببين! برفها آب شده. بهار آمده، بهار آمده"!
فال بينك نگاهی به مشت پر از آب خال خالی کرد و گفت:" عزيز مادر، با یک قطره آب بهار نمیشود! صبر کن تا درختها هم گل و برگ كنند، آن وقت بهار میآید ".
از آن روز به بعد، کار خال خالی این بود که روی شاخه هاي درختها، دنبال برگ بگردد. بالاخره یک روز، روی شاخه، یک جوانه برگ را دید از خوشحالی داد و فریاد كرد و به سراغ مادرش رفت و گفت:" مادر قندم! درخت، جوانه زده و برگ كرده، پس حالا بهار آمد، بهار" !
اما فال بينك گفت: " ني دختر نازنينم، تو بايد بسيار هوشيار و بيدار باشي و بفهمي كه با یک جوانه برگ، بهار نمیشود! صبرکن تا گلها هم باز شوند".
در اين وقت ساقهء سبزی در کنار جوی آب، سرش را از لای برفها بیرون آورده بود، وقتی فال بينك، حرف گل را زد، خال خالی به یاد آن ساقهء سبز افتاد و صدا كرد: "هی ساقهء سبز! چي وقت گل میكنی"؟
چند روز بعد، وقتی خال خالی كلكين را باز کرد، بوی عطر آمد بعداً هم گل شقایق را دید که روی ساقهء سبز شکفته بود.
او خیلی خوشحال شد و دیگر مطمئن بود که بهار آمده است، دوید و مادرش را آورد دم كلكين، گل شقایق را به او نشان داد و گفت:
" ببین مادر مهربانم! گل هم باز شده. دیگر بهار آمده "؟
فال بينك بازهم سرش را تکان داد و گفت:" نه جان مادر، با یک گل بهار نمیشود! باز هم باید صبر کنی، بالاخره بهارمیآید ". خال خالی با غصه گفت:" خوب است، صبر میکنم".
یک هفته گذشت. خال خالی دید هوا بهتر مي شود، با خودش گفت:" ني، هنوز بهار نیامده، باید صبر کنم". دو هفته ديگر هم گذشت. خال خالی دید که روی شاخههاي درختان، برگها سبز شده، مگر بازهم با خود گفت: " ني، هنوز بهار نیامده. باید صبر کنم".
4 روز ديگرهم گذشت. تمام برفها آب شد و کنار رودخانه پراز گل شقایق و درخت بادام پراز شگوفه هاي سفيد شد وعطر گلها و شکوفهها همه جا را پر کرد، اما خال خالی هنوز هم انتظار میکشید تا بهار از راه برسد.
بعد از این همه صبر، مادرش رسيد و گفت:" دختر مقبول و خال خالي ام! حالا بهار شد و تو ميتواني بالاي گلها و ساقههاي زيباي درختان گشت و گذار كني و از بوي خوش آنها خوشحال شوي، مگر كوشش كن كه از شاخه هاي بلند درختان نيفتي و نيز در ميان گل و برگ هاي انبوه نروي تا دست و پايت زخمي نشوند. اگر دوستان خود را ديدي با آنان جاي دور مرو و از شيرهء گلها به اندازهء معين بخور تا سالم بمانی! "
خال خالي همه حرف هاي مادرش را شنيد و آرام آرام در ميان گلها و شگوفهها به گشت و گذار پرداخت و مواظب بود تا گفتههاي ارزشمند مادرش را فراموش نكند تا در مصيبتي گرفتار نگردد.






