|
کابل فردا آفتابی
قندهار فردا ابر پراکنده
هرات فردا آفتابی
مزارشريف فردا نا معلوم
غزنی فردا ابر پراکنده
جلال آباد فردا احتمال بارندگی
باميان فردا احتمال بارندگی
زرنج فردا آفتابی
ميمنه فردا احتمال بارندگی
مهمترین برنامه ها
تازه ها:
کليد گروپ
شعرِ باران
تهيه شده توسطشنبه 12 سرطان 1389 ساعت 11:05
عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
زیر باران می نشینم زیر باران می نویـسم
مصلحـت درعـاشقی را از دل دریا بجویم
جلوه ی معـصومیت را ازغـزالان می نویسم
لای اوراق گلی با رنگ اشک ارغـوانی
ناله را آهـسته با پرکارمژگان می نویـسم
نامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من
نسخه ی مشکل کشای دردِ هجران می نویسم
حتم دارم عاقبت یک روز با تو می نشینم
روز را تا شـب برایت شعـر باران می نویسم
خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت می گذارم
روبرویت می نشینم با تـو پیمان می نویسم
درسـماع ِعاشـقـی غـرق تلاوت با نگاهـت
با تـو پیونـد عـمیقِ رشـته ی جان می نویسم
لحظه ای کوتاه دستت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دست هایت شعـر ایمان می نویسم
نیست پروایم به دل از طعنه بی جای مردم
آنچه دردیدار بینم پیش یاران می نویسم
عـطرآغـوشـت نبویم چاره ی وصلت نجویم
شعرِ چشمان ِتورا تا سطرِ پایان می نویسم
عاشقی عـیـبی ندارد، صرف بهرخاطـرتـو
جای نامت را دو نقطه یا بهاران می نویسم
راحله يار
دست آسمان
یک پا میان خانه و یک پا میان گور
باریده روی دست هایش یک سبد زنبور
در چشم هایش کفتر شک می پرد هر شب
این جا زمین سنگ است، دست آسمان ها دور
این جا گل آلود است آب و هرچه ماهی ها
جان می سپارد لحظه لحظه در میان تور
این جا صدا مرده غزل لبریز خاموشی است
وز وز سکوتی می دمد در تار در تنبور
دیوانه می پالد که تا گیرد سراغ اش را
در کوچه های شهر در لای و لجن درگور
زبير هجران
موج نا آرام
سعادت نقش هستی بست چون بیخود شدم دیدم
رمیدن عالمی دارد که نقش جاویدان دارم
سراپا محو نقصانم وجودم موج ناآرامی
حبابی طرح امیدم عدم را آشیان دارم
چو ظلمت کرد بیدادی سراپا جلوه خونم
به دل از جور وحشت ها بسی داغی به جان دارم
طلسم خصم را بشکن به شور نغمۀ توحید
زآتش برخلیل خود گلستان در میان دارم
"نهیک" از روی گل دیدم که شبنم محو دیدار است
چو پیوستی به هم جوشید شکوه لامکان دارم
جلیل احمد نهیک
عشق در زنجیر
کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را
نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را
توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم
که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را
من از کافرنهادیهای عشق، این رشک میبینم
که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را
به گنجشکان میالا دام خود، خواهم چنان باشی
که استغنا زنی، گر بینی اندر دام، عنقا را
اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری
ز دام خود به صحرا افگنی، اول دل ما را
نصیحت این همه در پرده، با آن طور خودرایی
مگر"وحشی" نمی داند، زبان رمز و ایما را
وحشی بافقی
وصل وهجران
یکی درد ویکی درمان پسندد
یکی وصل ویکی هجران پسندد
من از درمان ودرد و وصل وهجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
قبرستان
ز قبرستان گذر کردم شب پیش
بدیدم قبر دولت مند و درویش
نه درویش بی کفن در خواب خفته
نه دولت مند برده از یک کفن بیش
باباطاهر






